به گزارش «سراج24»، در هنگام برگزارى نخستین کنگره جهانى امام رضا(ع) در سال 1363 در مشهد مقدس توسط دانشگاه اسلامى رضوى، مقام معظم رهبرى در پیامى جامع یکى از فصلهاى عمده زندگینامه سیاسى امام رضا(ع) را مورد بررسى قرار دادند که جا دارد به بهانه اول ماه رمضان که سالروز بیعت آنحضرت است، با عنایت به این بیان متین، راه خود را در مواجهه با غدر و حیلههاى دشمنان بازنگرى و با روش اهل بیت منطبق نماییم.
مهمترین امرى که در زندگى ائمه(ع) بهطور شایسته مورد توجه قرار نگرفته، عنصر «مبارزه حاد سیاسى» است. در تمام دوران صدو چهل ساله میان حادثه عاشورا و ولایتعهدى امام هشتم(ع)، جریان وابسته به امامان یعنى شیعیان، همیشه بزرگترین و خطرناکترین دشمن دستگاههاى خلافت بهحساب مىآمد. در این مدت بارها زمینههاى آمادهاى پیش آمد و مبارزات تشیع که باید آنرا نهضت علوى نام داد، به پیروزیهاى بزرگى نزدیک گردید. اما در هر بار، موانعى بر سر راه پیروزى نهایى پدید مىآمد و غالباً بزرگترین ضربه از ناحیه تهاجم بر محور و مرکز اصلى این نهضت، یعنى شخص امام در هر زمان و به زندان افکندن یا به شهادت رساندن ایشان وارد مىگشت و هنگامىکه نوبت به امام بعد مىرسید، اختناق و فشار و سختگیرى بهحدى بود که براى آمادهکردن زمینه به زمان طولانى دیگرى نیاز بود.
ائمه علیهم السلام، در میان طوفان سخت این حوادث، هوشمندانه و شجاعانه تشیع را همچون جریانى کوچک اما عمیق و تند و پایدار از لابهلاى گذرگاههاى دشوار و خطرناک گذراندند و خلفاى اموى و عباسى در هیچ زمان نتوانستند با از میان برداشتن امام، جریان امامت را از میان بردارند و این خنجر برنده همواره در پهلوى دستگاه خلافت، فرورفته ماند و بهصورت تهدیدى همیشگى، آسایش را از آنان سلب کرد. هنگامىکه حضرت موسىبن جعفر(ع)، پس از سالها حبس در زندان هارونى مسموم و شهید شد، در قلمرو وسیع سلطنت عباسى، اختناقى کامل حکمفرما بود. در آن فضاى گرفته که به گفته یکى از یاران امام علىبن موسى(ع)، «از شمشیر هارون خون مىچکید»، بزرگترین هنر امام معصوم و بزرگوار ما آن بود که توانست درخت تشیع را از گزند طوفان حادثه سلامت بدارد و از پراکندگى و دلسردى یاران پدر بزرگوارش مانع شود و با شیوه تقیهآمیز و شگفتآورى، جان خود را که محور و روح جمعیت شیعیان بود، حفظ کند و در دوران قدرت مقتدرترین خلفاى بنى عباس و در دوران استقرار و ثبات کامل آن رژیم، مبارزات عمیق امامت را ادامه دهد.
مأمون مىدید که سطوت و حشمت هارونى حتى با به بندکشیدن طولانى و بالاخره مسمومکردن امام هفتم در زندان هم نتوانست از شورشها و مبارزات سیاسى، نظامى، تبلیغاتى و فکرى شیعیان مانع شود. او اینک در حالىکه از اقتدار پدر و پیشینیان خود نیز برخوردار نبود و بعلاوه بر اثر جنگهاى داخلى میان بنى عباس، سلطنت عباسى را در تهدید مشکلات بزرگى مشاهده مىکرد، بىشک لازم بود به خطر نهضت علویان به چشم جدىترى بنگرد. مأمون این خطر را زیرکانه حدس زد و در صدد مقابله با آن بر آمد و بهدنبال همین ارزیابى و تشخیص بود که ماجراى دعوت امام هشتم از مدینه به خراسان و پیشنهاد الزامى ولیعهدى به آنحضرت پیش آمد و این حادثه که در همه دوران طولانى امامت کمنظیر و یا در نوع خود بىنظیر بود، تحقق یافت.
اکنون جاى آن است که به اختصار، حادثه ولیعهدى را از منظر مقابله با مکرهاى مأمون و بهدستگرفتن ابتکار عمل توسط امام مورد مطالعه قرار دهیم.
حادثه ولیعهدى
در این حادثه امام هشتم علىبن موسى الرضا(ع)، در برابر یک تجربه تاریخى عظیم قرار گرفت و در معرض یک نبرد پنهان سیاسى که پیروزى یا ناکامى آن مىتوانست سرنوشت تشیع را رقم بزند، واقع شد.
در این نبرد رقیب که ابتکار عمل را به دست داشت و با همه امکانات به میدان آمده بود، مأمون بود. مأمون با هوشى سرشار و تدبیرى قوى و فهم و درایتى بىسابقه قدم در میدانى نهاد که اگر پیروز مىشد و مىتوانست آنچنانکه برنامهریزى کرده بود، کار را به انجام برساند، یقیناً به هدفى دست مىیافت که از سال چهل هجرى یعنى از شهادت علىبن ابى طالب(ع)، هیچیک از خلفاى اموى و عباسى با وجود تلاش خود نتوانسته بودند به آن دست یابند، یعنى مىتوانست درخت تشیع را ریشهکن کند و جریان معارضى را که همواره همچون خارى در چشم سردمداران خلافتهاى طاغوتى فرو رفته بود بهکلى نابود سازد.
اما امام هشتم با تدبیرى الهى بر مأمون فائق آمد و او را در میدان نبرد سیاسى که خود بهوجود آورده بود، بهطور کامل شکست داد و نه فقط تشیع، ضعیف یا ریشهکن نشد بلکه حتى سال دویست و یک هجرى، یعنى سال ولایتعهدى آنحضرت، یکى از پربرکتترین سالهاى تاریخ تشیع شد و نفس تازهاى در مبارزات علویان دمیده شد؛ و این همه به برکت تدبیر الهى امام هشتم و شیوه حکیمانهاى بود که آن امام معصوم در این آزمایش بزرگ از خویشتن نشان داد.
براى اینکه پرتوى بر سیماى این حادثه عجیب افکنده شود، به تشریح کوتاهى از تدبیر مأمون و تدبیر امام در این حادثه مىپردازیم.
تدبیر مأمون و تدبیر امام
مأمون از دعوت امام هشتم به خراسان چند مقصود عمده را تعقیب مىکرد: اولین و مهمترین آنها، تبدیل صحنه مبارزات حاد انقلابى شیعیان به عرصه فعالیت سیاسى آرام و بىخطر بود. شیعیان در پوشش تقیه، مبارزاتى خستگىناپذیر و تمامنشدنى داشتند، این مبارزات که با دو ویژگى همراه بود، تأثیر توصیفناپذیرى در بر هم زدن بساط خلافت داشت، آن دو ویژگى، یکى مظلومیت بود و دیگرى قداست.
شیعیان با اتکاء به این دو عامل نفوذ، اندیشه شیعى را که همان تفسیر و تبیین اسلام از دیدگاه ائمه اهل بیت است، به زوایاى دل و ذهن مخاطبان خود مىرساندند و هر کسى را که از اندک آمادگى برخوردار بود، به آن طرز فکر متمایل و یا مؤمن مىساختند و چنین بود که دائره تشیع، روزبهروز در دنیاى اسلام گسترش مىیافت و همان مظلومیت و قداست بود که با پشتوانه تفکر شیعى اینجا و آنجا در همه دورانها، قیامهاى مسلحانه و حرکات شورشگرانه را بر ضد دستگاههاى خلافت سازماندهى مىکرد.
مأمون مىخواست یکباره آن خفا و استتار را از این جمع مبارز بگیرد و امام را از میدان مبارزه انقلابى به میدان سیاست بکشاند و به این وسیله کارایى نهضت تشیع را که بر اثر همان استتار و اختفا روزبهروز افزایش یافته بود، به صفر برساند. با اینکار، مأمون آن دو ویژگى مؤثر و نافذ را نیز از گروه علویان مىگرفت زیرا جمعى که رهبرشان فرد ممتاز دستگاه خلافت و ولیعهد پادشاه مطلق العنان وقت و متصرف در امور کشور است نه مظلوم است و نه آنچنان مقدس.این تدبیر مىتوانست فکر شیعى را هم در ردیف بقیه عقاید و افکارى که در جامعه طرفدارانى داشت قرار دهد و آنرا از حد یک تفکر مخالف دستگاه خارج سازد.
دوم، تخطئه مدعاى تشیع مبنى بر غاصبانهبودن خلافتهاى اموى و عباسى و مشروعیتدادن به این خلافتها بود، مأمون با اینکار به همه شیعیان مزورانه ثابت مىکرد که ادعاى غاصبانه و نامشروعبودن خلافتهاى مسلط که همواره جزء اصول اعتقادى شیعه بهحساب مىآمده است، یک حرف بىپایه و ناشى از ضعف و عقدههاى حقارت بوده است، چه اگر خلافتهاى دیگران نامشروع و جابرانه بود، خلافت مأمون هم که جانشین آنهاست مىباید نامشروع و غاصبانه باشد و چون علىبن موسى الرضا(ع)، با ورود در این دستگاه و قبول جانشینى مأمون او را قانونى و مشروع دانسته، پس باید بقیه خلفا هم از مشروعیت برخوردار بوده باشند و این، نقض همه ادعاهاى شیعیان است، با اینکار نه فقط مأمون از علىبن موسى الرضا(ع)، بر مشروعیت حکومت خود و گذشتگان اعتراف مىگرفت بلکه یکى از ارکان اعتقادى تشیع یعنى ظالمانهبودن پایه حکومتهاى قبلى را نیز درهم مىکوبید.
علاوه بر این، ادعاى دیگر شیعیان مبنى بر زهد و پارسایى و بىاعتنایى ائمه به دنیا نیز با اینکار نقض مىشد که آنحضرات فقط در شرایطى که به دنیا دسترسى نداشتهاند نسبت به آن زهد مىورزیدند و اکنون که درهاى بهشت دنیا به روى آنان باز شد، بهسوى آن شتافتند و مثل دیگران خود را از آن متنعم کردند.
سوم، اینکه مأمون با اینکار، امام را که همواره یک کانون معارضه و مبارزه بود در کنترل دستگاههاى خود قرار مىداد. بهجز خود آنحضرت، همه سران و گردنکشان و سلحشوران علوى را نیز در سیطره خود در مىآورد و این موفقیتى بود که هرگز هیچیک از اسلاف مأمون چه بنى امیه و چه بنى عباس بر آن دست نیافته بودند.
چهارم، اینکه امام را که یک عنصر مردمى و قبله امیدها و مرجع سؤالها و شکوهها بود، در محاصره مأموران حکومت قرار مىداد و رفته رفته رنگ مردمىبودن را از او مىزدود و میان او و مردم و سپس میان او و عواطف و محبتهاى مردم فاصله مىافکند.
پنجم، این بود که با اینکار براى خود وجهه و حیثیتى معنوى کسب مىکرد. طبیعى بود که در دنیاى آن روز همه او را بر اینکه فرزندى از پیغمبر و شخصیتى مقدس و معنوى را به ولیعهدى خود برگزیده و برادران و فرزندان خود را از این امتیاز محروم ساخته است، ستایش کنند و همیشه چنین است که نزدیکى دینداران به دنیاطلبان از آبروى دینداران مىکاهد و بر آبروى دنیاطلبان مىافزاید.
ششم، آنکه در پندار مأمون، امام با اینکار به یک توجیهگر دستگاه خلافت بدل مىگشت، بدیهى است شخصى در حد علمى و تقوایى امام با آن حیثیت و حرمت بىنظیرى که وى بهعنوان فرزند پیامبر در چشم همگان داشت، اگر نقش توجیه حوادث را در دستگاه حکومت بر عهده مىگرفت، هیچ نغمه مخالفى نمىتوانست خدشهاى بر حیثیت آن دستگاه وارد سازد، این خود در حکم حصار منیعى بود که مىتوانست همه خطاها و زشتىهاى دستگاه خلافت را از چشمها پوشیده بدارد.بهجز اینها هدفهاى دیگرى نیز براى مأمون متصور بود.
چنانکه مشاهده مىشود این تدبیر بهقدرى پیچیده و عمیق است که یقیناً هیچکس جز مأمون نمىتوانست آنرا به خوبى هدایت کند و بدینجهت بود که دوستان و نزدیکان مأمون از ابعاد و جوانب آن بىخبر بودند. از برخى گزارشهاى تاریخى چنین برمى آید که حتى «فضلبن سهل» وزیر و فرمانده کل و مقربترین فرد دستگاه خلافت نیز از حقیقت و محتواى این سیاست بىخبر بوده است. مأمون حتى براى اینکه هیچگونه ضربهاى بر هدفهاى وى از این حرکت پیچیده وارد نیاید، داستانهاى جعلى براى علت و انگیزه این اقدام مىساخت و به این و آن مىگفت.
حقاً باید گفت سیاست مأمون از پختگى و عمق بىنظیرى برخوردار بود. اما آن سوى دیگر این صحنه نبرد، امام علىبن موسى الرضا(ع) است و همین است که علىرغم زیرکى شیطنتآمیز مأمون، تدبیر او را به حرکتى بىاثر و بازیچهاى کودکانه بدل مىکند. مأمون با قبول آن همه زحمت و با وجود سرمایهگذارى عظیمى که در این راه کرد، از این عمل نه تنها طرفى بر نبست بلکه سیاست او به سیاستى بر ضد او بدل شد. تیرى که با آن، اعتبار و حیثیت و مدعاهاى امام علىبن موسى الرضا(ع) را هدف گرفته بود، خود او را آماج قرار داد، بهطورىکه بعد از گذشت مدتى کوتاه، ناگزیر شد همه تدابیر گذشته خود را کان لمیکن شمرده، بالاخره همان شیوهاى را در برابر امام در پیش بگیرد که همه گذشتگانش در پیش گرفته بودند یعنى «قتل» و مأمون که در آرزوى چهره قداستمآب خلیفهاى موجه و مقدس و خردمند، این همه تلاش کرده بود، سرانجام در همان مزبلهاى که همه خلفاى پیش از او در آن سقوط کرده بودند، یعنى فساد و فحشا و عیش و عشرت توأم با ظلم و کبر فرو غلطید. دریدهشدن پرده ریا، مأمون را در زندگى پانزدهساله او پس از حادثه ولیعهدى در دهها نمونه مىتوان مشاهده کرد که از جمله آن به خدمت گرفتن قاضى القضاتى فاسق و فاجر و عیاش همچون یحیىبن اکثم و همنشینى و مجالست با عموى خواننده و خنیاگرش ابراهیمبن مهدى و آراستن بساط عیش و نوش و پردهدرى در دارالخلافه او در بغداد است.
اکنون به تشریح سیاستها و تدابیر امام علىبن موسى الرضا(ع) در این حادثه مىپردازیم:
تشریح سیاستها و تدابیر امام
1- هنگامىکه امام را از مدینه به خراسان دعوت کردند، آنحضرت فضاى مدینه را از کراهت و نارضایى خود پر کرد، بهطورىکه همه کس در پیرامون امام یقین کردند که مأمون با نیت سوء حضرت را از وطن خود دور مىکند. امام بدبینى خود به مأمون را با هر زبان ممکن به همه گوشها رساند، در وداع با حرم پیغمبر، در وداع با خانوادهاش، در هنگام خروج از مدینه، در طواف کعبه که براى وداع انجام مىداد، با گفتار و رفتار با زبان دعا و زبان اشک، بر همه ثابت کرد که این سفر، سفر مرگ اوست. همه کسانىکه باید طبق انتظار مأمون نسبت به او خوشبین و نسبت به امام بهخاطر پذیرش پیشنهاد او بدبین مىشدند، در اولین لحظات این سفر دلشان از کینه مأمون که امام عزیزشان را اینطور ظالمانه از آنان جدا مىکرد و به قتلگاه مىبرد لبریز شد.
2- هنگامىکه در مرو پیشنهاد ولایتعهدى آنحضرت مطرح شد، حضرت بهشدت استنکاف کردند و تا وقتى مأمون صریحاً آنحضرت را تهدید به قتل نکرد، آنرا نپذیرفتند. این مطلب همهجا پیچید که علىبن موسى الرضا(ع)، ولیعهدى و پیش از آن خلافت را که مأمون به او با اصرار پیشنهاد کرده بود، نپذیرفته است. دستاندرکاران امور که به ظرافت تدبیر مأمون واقف نبودند، ناشیانه عدم قبول امام را همهجا منتشر کردند، حتى فضلبن سهل در جمعى از کارگزاران و مأموران حکومت گفت من هرگز خلافت را چنین خوار ندیدهام، امیرالمؤمنین آنرا به علىبن موسى الرضا(ع)، تقدیم مىکند و علىبن موسى دست رد به سینه او مىزند.
خود امام در هر فرصتى، اجبارىبودن این منصب را به گوش این و آن مىرساند و همواره مىگفت من تهدید به قتل شدم تا ولیعهدى را قبول کردم. طبیعى بود که این سخن همچون عجیبترین پدیده سیاسى، دهان به دهان و شهر به شهر پراکنده شود و همه آفاق اسلام در آن روز یا بعدها بفهمند که در همان زمان که کسى مثل مأمون فقط بهدلیل آنکه از ولیعهدى برادرش امین عزل شده است به جنگى چند ساله دست مىزند و هزاران نفر از جمله برادرش امین را بهخاطر آن به قتل مىرساند و سر برادرش را از روى خشم، شهر به شهر مىگرداند، کسى مثل علىبن موسى الرضا(ع)، پیدا مىشود که به ولیعهدى با بىاعتنایى نگاه مىکند و آنرا جز با کراهت و در صورت تهدید به قتل نمىپذیرد.
مقایسهاى که از این رهگذر میان امام علىبن موسى الرضا(ع) و مأمون عباسى در ذهنها نقش مىبست، درست عکس آن چیزى را نتیجه مىداد که مأمون بهخاطر آن سرمایهگذارى کرده بود.
3- با این همه، علىبن موسى الرضا(ع) فقط بدینشرط ولیعهدى را پذیرفت که در هیچیک از شؤون حکومت دخالت نکند و به جنگ و صلح و عزل و نصب و تدبیر امور نپردازد و مأمون که فکر مىکرد فعلاً در شروع کار این شرط قابل تحمل است و بعداً بهتدریج مىتوان امام را به صحنه فعالیتهاى خلافتى کشانید، این شرط را از آنحضرت قبول کرد، روشن است که با تحقق این شرط، نقشه مأمون نقش بر آب مىشد و بیشتر هدفهاى او برآورده نمىگشت.
امام در همانحال که نام ولیعهد داشت و قهراً از امکانات دستگاه خلافت نیز برخوردار بود، چهرهاى به خود مىگرفت که گویى با دستگاه خلافت، مخالف و به آن معترض است، نه امرى، نه نهى، نه تصدى مسؤولیتى، نه قبول شغلى، نه دفاعى از حکومت و طبعاً نه هیچگونه توجیهى براى کارهاى آن دستگاه. روشن است که عضوى در دستگاه حکومت که چنین با اختیار و اراده خود، از همه مسؤولیتها کناره مىگیرد، نمىتواند نسبت به آن دستگاه، صمیمى و طرفدار باشد. مأمون بهخوبى این نقیصه را حس مىکرد و لذا پس از آنکه کار ولیعهدى انجام گرفت، بارها در صدد بر آمد امام را بر خلاف تعهد قبلى، با لطائفالحیل به مشاغل خلافتى بکشاند و سیاست مبارزه منفى امام را نقض کند، اما هر دفعه امام هوشیارانه نقشه او را خنثى مىکرد.
یک نمونه همان است که معمربن خلاد از خود امام هشتم نقل مىکند که مأمون به امام مىگوید: اگر ممکن است به کسانىکه از او حرفشنوى دارند در باب مناطقى که اوضاع آن پریشان است، چیزى بنویس و امام استنکاف مىکند و قرار قبلى که همان عدم دخالت مطلق است را به یادش مىآورد؛ و نمونه بسیار مهم و جالب دیگر ماجراى نماز عید است که مأمون به این بهانه «که مردم قدر تو را بشناسند و دلهاى آنان آرام گیرد»، امام را به امامت نماز عید دعوت مىکند، امام استنکاف مىکند و پس از اینکه مأمون اصرار را به نهایت مىرساند، امام به این شرط قبول مىکند که نماز را به شیوه پیغمبر و علىبن ابى طالب بهجا آورد و آنگاه امام از این فرصت چنان بهرهاى مىگیرد که مأمون را از اصرار خود پشیمان مىسازد و امام را از نیمهراه نماز برمىگرداند، یعنى بهناچار ضربهاى دیگر بر ظاهر ریاکارانه خود وارد مىسازد.
4- اما بهرهبردارى اصلى امام از این ماجرا بسى از اینها مهمتر است: امام با قبول ولیعهدى، دست به حرکتى مىزند که در تاریخ زندگى ائمه پس از پایان خلافت اهل بیت در سال چهلم هجرى تا آنروز و تا آخر دوران خلافت، بىنظیر بوده است و آن برملاکردن داعیه امامت شیعى در سطح عظیم اسلام و دریدن پرده غلیظ تقیه و رساندن پیام تشیع به گوش همه مسلمانهاست.
تریبون عظیم خلافت در اختیار امام قرار گرفت و امام در آن سخنانى را که در طول یکصد و پنجاه سال جز در خفا و با تقیه جز به خاصان و یاران نزدیک گفته نشده بود به صداى بلند فریاد کرد و با استفاده از امکانات معمولى آن زمان که جز در اختیار خلفا و نزدیکان درجه یک آنها قرار نمىگرفت، آنرا به گوش همه رساند، مناظرات امام در مجمع علما و در محضر مأمون که در آن قوىترین استدلالهاى امامت را بیان فرموده است؛ نامه جوامعالشریعه که در آن همه رئوس مطالب عقیدتى و فقهى شیعى را براى فضلبن سهل نوشته است، حدیث معروف امامت که در مرو براى عبدالعزیزبن مسلم بیان کرده است؛ قصائد فراوانى که در مدح آنحضرت بهمناسبت ولایتعهدى سروده شده و برخى از آن مانند قصیده دعبل و ابونواس همیشه در شمار قصائد برجسته عربى بهشمار رفته است، نمایشگر این موفقیت عظیم امام(ع) است.
در آن سال در مدینه و شاید در بسیارى از آفاق اسلامى هنگامىکه خبر ولایتعهدى علىبن موسى الرضا(ع) رسید، در خطبهها فضائل اهل بیت بر زبان رانده شده و اهل بیت پیغمبر که نود سال علناً بر منبرها دشنام داده شده بودند و سالهاى متمادى، دیگر کسى جرأت بر زبانآوردن فضائل آنها را نداشت، اکنون همهجا به عظمت و نیکى یاد مىشدند. دوستان آنان از این حادثه روحیه و قوت قلب گرفتند، بىخبرها و بىتفاوتها با آنان آشنا شدند و به آن گرایش یافتند و دشمنان سوگندخورده احساس ضعف و شکست کردند، محدثان و متذکران شیعه معارفى را که تا آن روز جز در خلوت نمىشد به زبان آورد، در جلسات درسى بزرگ و مجامع عمومى بر زبان راندند.
5- در حالىکه مأمون امام را جدا از مردم مىپسندید و این جدایى را در نهایت، وسیلهاى براى قطع رابطه معنوى و عاطفى میان امام و مردم مىخواست، امام در هر فرصتى خود را در معرض ارتباط با مردم قرار مىداد.با اینکه مأمون آگاهانه مسیر حرکت امام از مدینه تا مرو را طورى انتخاب کرده بود که شهرهاى معروف به محبت اهل بیت مانند کوفه و قم در سر راه قرار نگیرند، امام در همان مسیر تعیینشده، از هر فرصتى براى ایجاد رابطه جدیدى میان خود و مردم استفاده کرد، در اهواز آیات امامت را نشان داد، در بصره خود را در معرض محبت دلهایى که با او نامهربان بودند قرار داد، در نیشابور حدیث سلسلهالذهب را براى همیشه به یادگار گذاشت و علاوه بر آن، نشانهها و معجزههاى دیگرى نیز آشکار ساخت و در جاىجاى این سفر طولانى، فرصت ارشاد مردم را مغتنم شمرد. در مرو هم که سرمنزل اصلى و اقامتگاه دستگاه خلافت بود، هرگاه فرصتى دست داد، حصارهاى دستگاه حکومت را براى حضور در انبوه جمعیت مردم شکافت.
6- نه تنها سرجنبانان تشیع از سوى امام به سکوت و سازش تشویق نشدند بلکه قرائن حاکى از آن است که وضع جدید امام، موجب دلگرمى آنان شد و شورشگرانى که بیشترین دورانهاى عمر خود را در کوههاى صعبالعبور و آبادیهاى دوردست و با سختى و دشوارى مىگذراندند، با حمایت امام علىبن موسى الرضا(ع) حتى مورد احترام و تجلیل کارگزاران حکومت در شهرهاى مختلف نیز قرار گرفتند. هر ناسازگار و تندزبانى چون دعبل که هرگز به هیچ خلیفه و وزیر و امیرى روى خوش نشان نداده و در دستگاه آنان رحل اقامت نیفکنده بوده و هیچکس از سرجنبانان خلافت از تیزى زبان او مصون نمانده بود و بههمین دلیل همیشه مورد تعقیب و تفتیش دستگاههاى دولتى بهسر مىبرد و سالیان دراز، دار خود را بر دوش خود حمل مىکرد و میان شهرها و آبادیها سرگردان و فرارى مىگذرانید، توانست به حضور امام و مقتداى محبوب خود برسد و معروفترین و شیواترین قصیده خود را که ادعانامه نهضت نبوى ضد دستگاههاى خلافت اموى و عباسى است، براى آنحضرت بسراید و شعر او در زمانى کوتاه به همه اقطار عالم اسلام برسد، بهطورىکه در بازگشت از محضر امام، آنرا از زبان رئیس راهزنان میان راه مىشنود.
وضعیت پس از اعلام ولیعهدى
یکسال پس از اعلام ولیعهدى وضعیت چنین است:
مأمون چه در متن فرمان ولایتعهدى و چه در گفتهها و اظهارات دیگر، او را به فضل و تقوى و نسب رفیع و مقام علمى منیع ستوده است و او اکنون در چشم آن مردمى که برخى از او فقط نامى شنیده و حتى بههمیناندازه هم او را نشناخته و شاید گروهى بغض او را همواره در دل پرورانده بودند، بهعنوان یک چهره در خور تعظیم و تجلیل و یک انسان شایسته خلافت که از خلیفه به علم و تقوى و خویشى با پیغمبر، بزرگتر و شایستهتر است شناختهاند. مأمون نه تنها با حضور او نتوانسته معارضان شیعى خود را به خود خوشبین و دست و زبان تند آنان را از خود و خلافت خود منصرف سازد بلکه حتى علىبن موسى(ع) مایه ایمان و اطمینان و تقویت روحیه آنان نیز شده است.
در مدینه، مکه و دیگر اقطار مهم اسلامى نه فقط نام علىبن موسى(ع) به تهمت حرص به دنیا و عشق به مقام و منصب از رونق نیفتاده بلکه حشمت ظاهرى بر عزت معنوى او افزوده شده و زبان ستایشگران پس از دهها سال به فضل و رتبه معنوى پدران مظلوم و معصوم او گشوده شده است. کوتاه سخن آنکه مأمون در این قمار بزرگ نه تنها چیزى به دست نیاورده که بسیارى چیزها را از دست داده و در انتظار است که بقیه را نیز از دست بدهد. اینجا بود که مأمون احساس شکست و خسران کرد و درصدد بر آمد که خطاى فاحش خود را جبران کند و خود را محتاج آن دید که پس از این همه سرمایهگذارى، سرانجام براى مقابله با دشمنان آشتىناپذیر دستگاههاى خلافت یعنى ائمه اهل بیت علیهم السلام، به همان شیوهاى متوسل شود که همیشه گذشتگان ظالم و فاجر او متوسل شده بودند یعنى قتل.
بدیهى است قتل امام هشتم پس از چنان موقعیت ممتاز به آسانى میسر نبود. قرائن نشان مىدهد که مأمون پیش از اقدام قطعى خود براى به شهادت رساندن امام، به کارهاى دیگرى دست زده است که شاید بتواند این آخرین علاج را آسانتر بهکار برد، به گمان زیاد اینکه ناگهان در مرو شایع شد که علىبن موسى(ع) همه مردم را بردگان خود مىدانند، جز با دستاندرکارى عمال مأمون ممکن نبود.
هنگامىکه اباصلت این خبر را براى امام آورد، حضرت فرمود: «بارالها اى پدیدآورنده آسمانها و زمین تو شاهدى که نه من و نه هیچیک از پدرانم هرگز چنین سخنى نگفتهایم و این یکى از همان ستمهایى است که از سوى اینان به ما مىشود.»
تشکیل مجالس مناظره با هر آن کسى که کمتر امیدى به غلبه او بر امام مىرفت نیز از جمله همین تدابیر است. هنگامىکه امام مناظرهکنندگان ادیان و مذاهب مختلف را در بحث عمومى خود منکوب کرد و آوازه دانش و حجت قاطعش در همهجا پیچید، مأمون در صدد بر آمد که هر متکلم و اهل مجادلهاى را به مجلس مناظره با امام بکشاند، شاید یک نفر در این بین بتواند امام را مجاب کند.
البته چنانکه مىدانیم هرچه تشکیل مناظرات ادامه مىیافت، قدرت علمى امام آشکارتر مىشد و مأمون از تأثیر این وسیله نومیدتر. بنابر روایات، یک یا دو بار توطئه قتل امام را بهوسیله نوکران و ایادى خود ریخت و یکبار هم حضرت را در سرخس به زندان افکند، اما این شیوهها هم نتیجهاى جز جلب اعتقاد همان دستاندرکاران به رتبه معنوى امام، بهبار نیاورد و مأمون درماندهتر و خشمگینتر شد. در آخر چارهاى جز آن نیافت که به دست خود و بدون هیچ واسطهاى امام را مسموم کند و همینکار را کرد و در ماه صفر دویست و سه هجرى یعنى قریب دو سال پس از آوردن آنحضرت از مدینه به خراسان و یک سال و اندى پس از صدور فرمان ولیعهدى به نام آنحضرت، دست خود را به جنایت بزرگ و فراموشنشدنى قتل امام آلود.
نتیجهگیرى
نکته مهم در نوع مواجهه فوق اندیشمندانه و فوق بخردانه امام رضا(ع) در برابر دشمن بسیار مکار و حیلهورزى چون مأمون، جلوگیرى از بهدستگرفتن ابتکار عمل و تعیین زمین بازى توسط دشمن قدار است. از همان ابتدا نقشه ابراز دوستى و ارادت مأمون با نحوه وداع حضرت از اهل و عیال و مدینه و امرکردن به نوحهخواندن براى حضرتش و به همراه نبردن هیچیک از اعضاى خانواده، آشکارا به مدل رویارویى دشمنانه مبدل مىگردد.
در مسیر حرکت به سمت مرو نیز حضرت در انتخاب مسیر حرکت و نوع برخورد با نگهبانان و مردم و حتى در نحوه عبادات فردى، تهدید را به فرصت تبدیل نموده و حرکت را به سفرى تبلیغى تبدیل مىنمایند که اوج آن در نیشابور نمایان مىشود که فرهنگ سیاسى شیعى مبتنى بر توحید واقعى را تبیین مىنماید. در مرو نیز در طى نزدیک به سه سال، این ویژگى در همهى ابعاد مواجهه حضرت بهخوبى دیده مىشود. زیر سؤال بردن اظهار کرامت و ایثار مأمون در گذشتن از حکومت و پیشکشکردن آن به حضرت - که مىتوانست تندى زبان هر مخالفى را کند نماید - با این بیان که: «اگر از سوى خدا به تو عطا شده، حق بخشیدن ندارى و اگر نه، در اختیار داشتنت غصب است و دادنش به اهل آن بخشش محسوب نمىشود» نمونهى اول این مواجهه است.
شرط نمودن عدم عزل و نصب و هرگونه دخالت عملى در امور حکومتى نیز باطل السحر نقشهى ماهرانهى مأمون در دنیاطلب جلوهدادن حضرت و مهر تأییدگرفتن براى حکومت خویش بود. حضور فعال در مجالس مناظره با اهل ادیان و مذاهب و پیروزى بر آنها، مأمون را ناچار به اظهار تشیع مىنمود.
نوع برخورد حضرت در جریان نماز عید (عدم پذیرش اولیهى اقامه نماز - شرطنمودن اجراى نماز مطابق سیره پیامبر - انجام نماز طبق سیره پیامبر)، محاکمه دزد با ظاهر صوفیانه (تکرار سخن او در اینکه عامل دزدى او دزدى مأمون است - عدم کمک به مأمون در جدال با او و بلکه حکمتخواندن حملات او به مأمون)، اظهار عدم آگاهى مأمون از شکل بیعت پیامبر(ص) (اینکه آشکارا اعلام نمود همه اقدام به فسخ بیعت با مأمون کردند و او از سنت پیامبر در این زمینه آگاه نیست) نحوهى برخورد حضرت در جریان تزویج دختر مأمون (اعم از بیان جایگاه الهى خود - نوع مهریه و متن صیغهى عقد) نیز نمونههاى مکرر دیگرى است که در هر یک از آنها حرکتىکه بهظاهر از سوى مأمون با نقشه و برنامه دقیق و هدف شخصى آغاز شده، توسط حضرت به خلع سلاح مأمون و بهدستگرفتن ابتکار عمل انجامیده و در راستاى اهداف حضرت شکل گرفته است.
نتیجه آنکه در مقابله با دشمنان دیروز و امروز اگرچه انواع شگردها را باید بهکار گرفت اما مهمتر از آن شگردها مراقبت از تعیین زمین بازى توسط دشمن و حاکمیت ابتکار عمل اوست. بهعنوان نمونه اگر دشمن مىخواهد مشکلات اقتصادى را به تحریمها و بهطورکلى نوع روابط خارجى و کوتاهآمدن در برابر خواست خاص خود مرتبط وانمود کند، ما مىتوانیم با یک چرخش واقعبینانه راهحل اساسى رفع مشکلات اقتصادى را در توانمندىهاى داخلى و اقتصاد مقاومتى تعریف کنیم و همینطور... .



